آویسا گلمآویسا گلم، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 13 روز سن داره
علی جونمعلی جونم، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 25 روز سن داره

گلکانم، آویسا و علی

شنبه20مهر92 (آخر هفته ای آرام)

                       سلام گل من. بازم میگم:دوستت دارم و عاشقتم.آخر هفته پیش به آرامی گذشت. شب جمعه مامان جون اینا مهمونی داشتند که عروس های دایی بابا رضا رو پا گشا کردند. اول قرار بود ما هم بریم ولی به دلیل آبله مرغون گرفتن فرهام و اینکه اون هم کل هفته اونجاست و به دلایل پزشکی بابا رضا نرفتیم. قرار بود دسر با من باشه. با تمام شیطنتی که به خرج دادی دو تا دسر درست کردم. یکی دسر ژله مخلوط و اون یکی دسر ماست و آناناس. من که دومی رو خیلی دوست دارم. امیدوارم مهمون ها هم خوششون اومده باشه.٥شنبه ای بابا رضا برد خونه شون تحویل داد...
20 مهر 1392

دوشنبه15مهر92

                          سلام عسلکم. دلم برات یه ذره شده. این روزا دلم خیلی برات تنگ میشه. دلم میخواد وبت رو بروز کنم ولی وقت نمیشه. دیشب موقع خواب تلویزیون رو خاموش کردیم تا بخوابیم. آویسا خانوم هم اصرار که سی دی رنگین کمان ببینم. با قیافه ای ناراحت و مظلوم رفت سمت باباش و گفت:بابایی!نمیزاری رنگین کمان ببینم. باباش گفت:موقع خوابه. در حالی که قیافه ش رو مظلوم تر کرده بود گفت:یعنی از شرکت ترانه (اسپانسر سی دی رنگین کمان)هم نمیزاری  ببینم؟؟!! ما رو بگو در مواقعی که حوصله ندارم و خسته م مثل ...
15 مهر 1392

یکشنبه31شهریور92

                                                                    سلام عشق قشنگم! امروز بعد دو هفته با آرامش رفتی مهد و من هم با آرامش اومدم اداره. القصه ...آخر هفته پیش یعنی 5شنبه غروب تصمیم گرفتیم بریم آتلیه تا عکس های شما رو بگیریم. هر چند عکس هایی نبود چون شما کمال عدم همکاری رو روز عکس ...
31 شهريور 1392

سه شنبه26شهریور 92

                                  سلام به روی ماهتون. دلم برای تک تک شما تنگ شده بود. جویای معنوی احوالاتتون هستم. آخر هفته پیش با همسر جان و دختر جان رفته بودیم مثلاً مسافرت. مثلاً مسافرت از آن جهت که  از رفتن به سنندج شروع شد به یاسوج رسید و با خانه پدر و مادر بنده در شمال ختم شد. من سه روز مرخصی تشویقی داشتم و همسرجان هم از آن جهت که کارمند محترم بانک می باشند و کلاٌ مرخصی ندارند (قابل توجه مامی کوروش و معصومه جان از آن جهت که همدردیم) بعد از بالا و پایین...
26 شهريور 1392

شنبه16شهریور92

                                                          دیشب داشتیم شام میخوردیم که دیدم تلویزیون شروع کرده به تبریک گفتن روز دختر.منم  تو دلم یاد زمون هایی افتادم که پدرم بهم زنگ میزد و تبریک می گفت.یه دفعه دلم گرفت. گفتم: دیگه پیر شدم و کسی بهم تبریک نمیگه. تو این گیر و دار بودم که تلفن خونه زنگ زد. بله باباحاجی بود. زنگ زده بود تا روز دختر ...
17 شهريور 1392

یکشنبه 17شهریور92

                           با سلام و درود و یه عالمه بوس خدمت دوستان خودم . ما یه عالمه خاطرات داریم که نوشته نشده پس مجبوریم اول هر پست بگیم... جمعه یه هفته قبل البته چهارشنبه ش(آدرس رو حال می کنید )مامان حاجی و باباحاجی از شمال به خاطر چکاب مامان حاجی اومده بودند تهران. من و دختر عسل هم مستقیم از اداره رفتیم خونه دایی ایرج. آویسا رو گذاشتم اونجا و رفتم فیزیوترایی و برگشتم. شام اونجا بودیم. کلی خوش گذشت در کنار خانواده. بابا رضا هم تقریباً که نه کاملاً سر شام اومد. تو مدتی هم که اونجا بودیم آویسا ...
17 شهريور 1392

شنبه16شهریور 92

با عرض پوزش بابت تاخیرمان.که دلیلش حجم کار و آشفتگی درون و عدم حوصله و نداشتن عکس می توان تعبیر کرد... القصه دو تا جمعه قبل البته شب جمعه اش یعنی 31مرداد،در خانه نشسته بودیم و بابا رضا گفت ما چقدر پدر و و مادر بی حالی هستیم. الان این بچه باید تو پارک بازی کنه و ما اینجا نشسته ایم. خلاصه عذاب وجدان معنویش گرفته بود و نتیجه ش این شد که رفتیم پارک پلیس نزدیک خونه. منم یه گوشه نشستم و بازی کردن های ملت رو تماشا می کردم. کنار زمین بازی چند تا خانوم بودن که صورت بچه ها رو نقاشی می کردند.با بابایی اصرار کردیم تا صورت شما رو هم نقاشی کنند. با یه ژستی گفتی:نیمخوام. صورتم خش می افته. از خنده من و بابا و  خانوم نقاش نمی دونستیم چه کنیم.این...
16 شهريور 1392